تبليغاتX
ستاره ی سهیل
 

انگار پای ثانیه ها لنگ می شود

                        وقتی دلی برای دلی تنگ می شود 

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط مهرنوش |



صبح پاییزی
+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط مهرنوش |


دوست مسیحی و ارمنی ام آلبرت می گوید٬
این روزها علاوه بر اینکه مشروب می خورم٬ دروغ هم می گویم٬ از دخترها هم نمی توانم چشم بردارم٬  غلط نکنم دارم مسلمان می شوم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 6:4 قبل از ظهر توسط مهرنوش |


در دلم آتشی بر پاست که نمی دانید٬ دوستتان دارم این دروغ نیست اما  اینکه می بینید می رقصم و می چرخم و می خوانم همان نمایشی است که همیشه دیده اید و برایم کف زده اید٬ من آن وسط نیستم٬ من اینجام٬ دلم این گوشه کز کرده است٬ خودم را تماشا می کند. من اینجا نشسته ام پشت تمام لحظه ها که تو نیستی٬ صدایم در نمی آید تا کسی بو نبرد که من چه اندازه دلتنگ می شوم برای تو که هویت من شده ای. میان اینهمه هیاهو از دنیا جدا می شوم٬ صدای موسیقی را نمی شنوم و آدمها با حرکات مواجشان گم می شوند پیش چشمم٬ کسی در می زند انگار٬ از خودم جدا می شوم می روم پشت در٬ نگاهم بر می گردد به سمت خودم٬ همانجا نشسته ام با همان لبخند همیشگی٬ در را که باز می کنم خیالت را می بینم که ایستاده است در تاریکی پشت یک درخت و می آیی به سمت من٬ به خودم دوباره نگاه می کنم٬ دلم شور می زند انگار٬ هنوز نشسته ام آنجا و انصافن که نقشم را خوب بازی می کنم٬ هنوز کسی نفهمیده است که من آنجا نیستم.
نور که توی صورت خیالت می پاشد همه جا مهتاب می شود٬ تو آمده ای به جشن تولد هفت هزار سالگی ام٬ دستم را که می گیری٬ خودم می فهمد٬ بر می گردد٬ نگاهم می کند٬ لبخند می زند و انگار که می گوید تو برو با خیالت٬ من اینجا می مانم و آنقدر می رقصم و می خندم و می خوانم که کسی نفهمد که تو رفته ای از این جمع از هفت پشت پیش.
دستهایت بزرگند درست شبیه همانها که همیشه در خواب دیده ام و دور کمرم که حلقه می شوند مرا از زمین جدا می کنند٬ نه٬ این خیال نیست٬ تو اینبار آمده ای با نفس نفس واژه... 

شعر بی واژه ی بارون! ای صلابت شکسته!
ای غریزه ی ترانه! دخترٍ پاییزٍ خسته!

ای پرنده که تو ذهنٍ تک درختا لونه داری..
ای که میتونی تو قلبٍ باغچه دستاتو بکاری..

راز پاییزی چشمات، توُ عبورٍ عابرا هست
(به کسی نگو).. تو اسمت، توُ کتابٍ شاعرا هست

تو خودٍ خودٍ بهاری،خودٍ معنیٍ شکفتن
یه جوونه ی امیدی واسه برگا که می افتن

الهی دستٍ زمستون نرسه به فصل موهات
الهی سینه ی پاییز پُر شه از عطرٍ نفسهات

"شعر بی واژه ی بارون، به زمین خوش اومدی"

تولدت مبارک...

                                                          ****
شناسنامم نشون می ده که من امروز به دنیا اومدم٬ بچه ی خیلی زشتی بودم و به قول برادرم خوب شد که بزرگ شدم٬ تا اونجا که یادمه همیشه روز تولدم بارون رو از خدا هدیه گرفتم که امیدوارم این اتفاق امسال هم بیفته. از همتون ممنونم که به یادم بودید و لحظه های قشنگی رو در خاطرم ثبت کردید.
دل همتون آب٬ کلی کادو گرفتم

* شعر٬ هدیه گرانقدریست از یک دوست

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط مهرنوش |

سعی می کنم کوچه خیابانهایت را دوباره تصور کنم٬ همان شکلی که بود وقتی که رفتم.یادم می آید به آخرین تصویری که از تو به خاطر سپردم٬ میدان فردوسی بود٬ ساعت ۳ بعد از ظهر یک روز داغ تابستانی٬ چند لحظه ای ایستادم کنار داروخانه ی رامین٬ اول به مجسمه ی فردوسی نگاه کردم و بعد چشم دوختم به ساختمانهای اطراف و آدمهایی که می رفتندو می آمدند بی انکه بدانند من دارم با همه شان خداحافظی می کنم٬ تصاویر مبهم شدند و آدمها رفتند زیر آب. ماشینی جلوی پایم ترمز کرد٬ سر پل تهران نو؟ سوار شدم و رفتم٬ برای سالهای سال.
این آخرین تصویریست که در ذهنم ثبت کرده ام و آخرین بو٬ بوی آهن و اسفالت داغ بود که اینجا از یادم رفته است. من با تو خداحافظی که می کردم گریه کردم با دیگران نه.
می ترسم٬ هراس دارم از مواجه شدن باشهری که نباشد آنچه به خاطر سپرده ام٬ می ترسم بیایم اولین قدم را روی خاکت بگذارم و تو نباشی که می دانم نیستی٬ گفته اند که نیستی اما من هنوز با چشم خود جای خالیت را ندیده ام ٬ چقدر عزیز از دست داده ام من توی تمام این سالها٬ نه فقط آنها که از خون من بوده اند که آنها که از خاک وطنم بوده اند٬ وطن که می گویم تنم می لرزد٬ دلم تند تر می زند٬ نگویید ای بابا خودش رفته است آنطرف حال دنیا را می برد٬ بیرون گود ایستاده وطن وطن می کند٬ ندوزید٬ این لباس به قامت من نمی آید٬ من خاکم را می پرستم با همه ی رنجهایی که انگار به خورد این سرزمین رفته است٬ من مردمم را می پرستم با همه ی بیماریهای آشکار و پنهان روحی که می دانم خیلی هاشان بدان گرفتارند. من چقدر دویده ام برای آنکه تو خوبتر باشی خاک من٬ چقدر صبورانه و بی هیاهو٬ بی شعار مرده باد و زنده باد٬ بی عضویت در هر گروه و دسته ای٬ کنار مردمت نشسته ام و به حرفهایشان دل سپرده ام نه گوش.
خاک من از دور صدا می زنی مرا٬ به من بگو انتهای کدام کوچه ات پایان تمام این رنجهاست که این همه سال مردمت به آن خو کرده اند. 
+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط مهرنوش |


اینروزها کمی بیشتر از همیشه خسته می شوم و به دنبال آن آرزوهای متفاوتی در ذهنم شکل می گیرند. امروز آرزو می کردم که ای کاش یک نوکر جوان و خوشگل و چشم پاک داشتم٬ کلفت نه ها٬ فقط نوکر٬ بالاخره این تفاوت جنسیتی یک انگیزه هایی در آدم بوجود می آورد که نمی شود از آن چشم پوشی کرد. غیر از این انگیزه ها٬ کلفت داشتن دردسر زیاد دارد٬ مخصوصن اگر جوان باشد٬ ۹۸٪ زنان دنیا  بی توجه به نژاد و طبقه و اصل و نسل٬ به هم جنس خود حسادت دارند.(من؟ من فقط در عشق حسادت دارم خانمان برانداز)
می گفتم٬ اگر کلفت داشته باشم اینروزها که گرم خرید سوغات برای هر ننه قمری هستم٬ هی می خواست سردرد بگیرد برود توی اتاقش بخوابد و بعد با چشمهای خیس بیاید بیرون و بگوید خانوم٬ خوش به حالتان٬ چقدر  شما خوشبختید. خاک بر سر نمی داند که من به عشق پنهانی او با این پسر الدنگ همسایه روزی هزار بار حسادت می کنم.
آخ از آن یک هفته در ماهی که دلدرد می گیرد و به غش و ضعف می افتد٬ باید با یک پارچ چایی نبات و کاکوتی دم کرده و عرق کوفت و عصاره ی زهر مار بین آشپزخانه و اتاقش سعی کنم که صفا ببرد و بلند شود و بنشیند و بغض کند و توی چشمهای من زل بزند و بگوید خانوم... خانوم... و های های گریه کند٬ تازه می فهمم که  افسردگی  وصل به این داستان هم به سراغش آمده و باید قربان صدقه ی قدو بالاش بروم تا به زور لبخند کمرنگی تحویلم دهد و بگوید خانوم٬ خدا شما را از خانومی کم نکند.( من خانومم؟!)
همش باید مواظبش باشم که در نبود من با پسر همسایه نپرد و کار دست من ندهد٬ حوصله ی حاملگی و سقط جنین و گریه و زاری و مریض و مریض داری ندارم. تازه این خوب خوبش است٬ اگر سرتق باشد و بگوید که می خواهد یادگاری این پسره ی چلغوز را نگه دارد که باید خر بیاورم و بار باقالی بزنم.
 نه٬ گفتم که کلفت نمی خواهم. فقط نوکر استخدام می کنم٬ آنهم جوان٬ قد بلند٬ با هوش٬ با سواد٬چشم پاک٬ البته ته دلش می تواند عاشقم شود ولی تا لحظه ی مرگم و در حضور چند فیلمساز هندی حق ندارد به عشقش اعتراف می کند٬ بسکه باید احمق باشد.
وقتی از راه می رسم پاهایم را باید در یک تشت آب گرم ماساژ دهد٬ وای که چقدر امروز پاهایم درد گرفتند.
نوکر جان بنده باید روانشناس خوبی باشد و خودش تشخیص بدهدکه چه موقع باید چه حرفی بزند که موجبات انبساط خاطرم فراهم شود. آشپزی اش باید ۲۰ باشد٬ اگر به خورشت بادمجان علاقمندید لطفن به هیچ وجه رزومه نفرستید.
قصه٬ باید قصه های زیادی بلد باشد٬ دلم می خواهد شبها برایم قصه بگوید تا خوابم ببرد. هر وقت مریض شدم یک عالمه سوپ و آبمیوه و شلغم بچپاند توی حلقم تا مثل ایندفعه یک ماه مریضی نکشم. من عاشق خوردن صبحانه در رختخواب٬ نه٬ نیستم٬ بدم هم می آید٬ داشتم حرف مزخرف می نوشتم.

هنوز تمام نشده٬ آقای نوکر باید بتواند اشعار مولانا و حافظ را با تفسیرش برایم بخواند٬ با هیجان شاهنامه را پرده خوانی کند و با خواندن اشعار فروغ به زن بودن من حسادت کند.
باید پانتومیمش خوب باشد بعضی وقتها نمی خواهم صدایش را بشنوم. 
با توجه به خستگیهای امروز فقط همینها به ذهنم می رسد٬ منتظر رزومه هایتان هستم.

        


 

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط مهرنوش |

 

ازين همه فاصله كه بين ما هست ، سهم من فاصله ي نفسهام باشد، همين نفسها كه تورا جايي ميان جانم مي نشاند و چون بر مي آيد....،پس يعني تو نيستي ميان اين همه فاصله كه گرفته ايم از هم ، كه گرفته اي از من......

                         
                            رسول زاده-کامران

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 8:19 قبل از ظهر توسط مهرنوش |



من از همین بالا نگاهت می کردم
تو رو به آسمان دراز کشیده بودی
و بی اختیار می باریدی
من گریه ی درخت را هرگز ندیده ام
و تو
    درخت من
                از این بالا
                          دیدم که گریه می کردی
و دستهای من
آه این دستهای من
بی نصیب از اشکهای تو
 همینجا
 زیر بالشم بود
تف به این روزگار
که آب پاکیه
چشمهای ترا
برای همیشه
به دستهای من ریخت  

            
+ نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط مهرنوش |


روزهای آخر دوران دانشجویی ام بود٬ توی اتاقم نشسته بودم و داشتم خلاصه ای از مطالبی را که باید در جلسه دفاعم به آن می پرداختم آماده می کردم تلفن خوابگاه بی وقفه زنگ می خورد  و صدای دویدن دمپایی های خوشحال مرا هم خوشحال می کرد٬ خوشحال تر شدم وقتی که صدایی گفت: سهیلی، اتاق۳۰۱ تلفن A.  به سرعت خودم را به گوشی تلفن رساندم، صدای سپیده را از آن طرف خط تشخیص دادم٬ سپیده رفیق گرمابه و گلستانم بود (هست) به سرعت شروع به صحبت کرد٬ گفت: عجله دارم مهرنوش٬ باید بروم٬ فقط خواستم بگویم که بانک مرکزی دارد استخدام می کند٬ مردم دارند گر و گر روزنامه می خرند٬ من هم برایت خریدم٬ فقط  پنج روز دیگر فرصت داری مدارکت را بفرستی٬ الان دارم میروم مصاحبه٬ برگردم دوباره بهت زنگ می زنم که بگم چه مدارکی لازمه. گفتم سپیده جان تو که می دونی من هنوز مدرکی توی دستم نیست ده روز دیگه تازه باید دفاع کنم گفت مهرنوش جان٬ دیوونه٬ با مدرک کارشناسیت شرکت کن٬ فرصت رو از دست نده. گفتم آخه من دوست ندارم کارمند بشم از طرفی الان ذهنم درگیر یک کار دیگه است٬ نمی تونم که ...
نذاشت ادامه بدم گفت مهرنوش جان٬ خواهش می کنم احمق نشو تا فردا نهایت پس فردا مدارکت رو برام بفرست٬ دیگه کاریت نباشه٬ الان هم من عجله دارم باید برم٬ دوباره بهت زنگ می زنم فعلا خداحافظ. گوشی را گذاشتم و به اتاقم برگشتم و دوباره مشغول کار شدم٬ این سپیده هم یه چیزیش می شه ها توی این هیری ویری وقت گیر آورده منو بفرسته سرکار.

دو ساعت بعد دوباره برای جواب دادن به تلفن صدایم زدند٬ سپیده بود٬ گفت ببین یک کپی از شناسنامت می خوان٬ دو تا عکس٬ گواهی نامه کارشناسیت و یک فرم هم هست که من اینجا برات پرش می کنم٬ همین. گفتم سپیده جان من گواهینامه کارشناسیمو از کجا بیارم٬ توی پروندمه بهم نمی دن٬ می دونی که قانون این دانشگاهه که همزمان با تحصیل نمی تونی کار کنی واسه همین گواهینامه کارشناسیتو بهت نمی دن٬ اصلا ...
پرید وسط حرفم  گفت مهرنوش جان٬ خواهش می کنم خر نشو ٬هم من هم تو می دونیم که اگه بخوای می شه پس تا فردا اینا رو برسون دست من٬ گفتم تا پست کنم دست تو برسه بعد تو بخوای پست کنی مهلتش تموم می شه٬ گفت برو ترمینال بده راننده اتوبوسها بیارن تهران٬ من از این طرف میرم بسته رو می گیرم و دوباره گفت مهرنوش جان ....
گفتم زهر مار٬ حالا هی مهرنوش جان مهرنوش جان هر چی دلت می خواد می گی ها. گفت آخه عزیزم موقعیت خوبیه٬ به حرف من گوش کن٬ تو الان خسته ای٬ بعداً که کارات سبک بشه می فهمی چه لطفی در حقت کردم.
پدر رفاقت بسوزد٬ شال و کلاه کردم  به سمت امور دانشجویی برای گرفتن گواهینامه کارشناسی ام٬ پیش هر کس که رفتم و در هر اتاقی که کوفتم٬ گفتند امکان ندارد که از داخل پرونده چیزی خارج شود آن هم گواهینامه کارشناسی٬ هر چه توضیح دادم٬ دلیل اوردم٬ قیافه ام را مظلوم کردم٬ صدایم را بالا بردم٬ طلبکار شدم٬ فایده ای نداشت. وحی منزل بود و نمی شد تغییرش داد. با لب و لوچه تقریبا اویزان راهی دانشکده شدم٬ استاد راهنمام اخرین امیدم بود٬ دکتر پارسیان تنها استاد دانشکده ریاضی بود که دانشجویان حتی خصوصی ترین مسائل زندگیشان را با او در میان می گذاشتند٬ اهل تبریز بود و وقتی حرف می زد آدم فکر می کرد که دارد جک تعریف می کند٬ البته این را هم بگویم که یکی از معروفترین چهره های علمی ایران است.
کل داستان را برایش تعریف کردم و بلافاصله شروع به نوشتن نامه ای خطاب به امور دانشجویی کرد و طی این نامه درخواست کرد که یک نسخه کپی برابر اصل از گواهینامه کارشناسی ام به من بدهند، رئیس امور دانشجویی از اساتید دانشکده خودمان بود که با استاد راهنمای بنده مثل کارد و پنیر بودند٬ نامه را که بدست استادخان رئیس دادم٬ ابرویی بالا انداخت و بعد از چند هووف هووف عمیق زیر نامه نوشت که یک نسخه کپی برابر اصل به اینجانب بدهند و درست مثل کسانی که ارث پدرشان را در جیب من پیدا کرده اند بدون اینکه نگاهم کند نامه را به طرفم گرفت و گفت: "بیا".
نامه را گرفتم و بدون تشکر از اطاقش بیرون زدم٬ حسود عقده ای٬ دلم می خواست توی چشماش نگاه کنم و بهش بگم به من چه که رتبه علمی و اخلاقی تو به پای دکتر پارسیان نمی رسه٬ به من چه که کسی تو را آدم حساب نمی کنه٬ به من چه که ...
نگفتم ولی دلم می خواست که می گفتم. بعد از گرفتن این کپی با ارزش آن را به همراه باقی مدارک در پاکتی گذاشتم و صبح روز بعد به کریمی راننده سپردم که ببرد تهران٬ غروب بود که دوباره تلفن داشتم٬ سپیده بود٬ فقط می خواست که بگوید  بسته را سالم تحویل گرفته است٬ سرمای بدی هم خورده بود طفلکی٬ گفت که فردا صبح زود می رود بانک و همه مدارک را حضوری تحویل می دهد.

صبح روز بعد با صدای کسی که مرا برای تلفن صدا می زد از خواب پریدم هشت صبح بود با عجله رفتم سراغ تلفن سپیده بود تا صدای مرا شنید شروع کرد به گریه کردن برای چند لحظه دچار فلج مغزی شدم این موقع صبح! سپیده! گریه! گفتم چی شده؟ چرا  گریه می کنی؟ میان حرفهای درهم و برهمش فقط شنیدم که می گفت دیشب قرص خوردم، خانم کاتب یه هفته خونه نبود، دیشب از سفر برگشت من که خوابیدم ...
تلفن قطع شد و من حدس زدم که خانم کاتب به رحمت خدا رفته است٬ سپیده تازه خبرنگار شده بود و از اصفهان به تهران آمده بود٬ بعد از کلی گشت و گذار موفق به یافتن خانه ای شدیم که برای یک دختر تنها مناسب باشد٬ صاحب خانه پیرزن آرام و تنهایی بود٬ سپیده در طبقه دوم که شامل دو اطاق خواب کوچک٬ آشپزخانه و دستشویی و حمام بود ساکن شد٬ پله های طبقه دوم درست از وسط سالن پذیرایی خانم کاتب رد می شد در واقع برای ورود به خانه سپیده باید از خانه خانم کاتب رد می شدی. داشتم با خودم فکر می کردم که احتمالا صبح که از پله ها پائین می رفته با جسد پیرزن کف سالن پذیرایی٬ روی مبل ها٬ شاید هم توی راه پله مواجه شده٬ طفلکی سپیده...
تلفن دوباره زنگ خورد٬ سپیده بود٬ تا گفت الو٬ گفتم زنگ می زدی به پلیس٬ به اورژانس، سپیده از آن طرف خط گفت وا، واسه چی؟ مگه تو می دونی چی شده٬ گفتم نه عزیزم تو بگو چی دیدی و چی شده٬ گفت باور کن تقصیر من نبود٬ جرات ندارم بهت بگم٬ با کنجکاوی پرسیدم، بنال ببینم چی شده؟ گیجم کردی٬ گفت: دیشت حالم خیلی بد بود، سر درد و بدن درد امانمو بریده بود٬ رفتم یه چند تایی مسکن خوردم که شب راحت بخوابم، گواهی کارشناسیت رو هم از پاکتش در اوردم گذاشتم کنار کیفم روی زمین که صبح قبل از رفتن برای اطمینان خاطر یک کپی ازش بگیرم شاید یه جای دیگه به دردت بخوره بعد هم رفتم توی تختم و دوتا پتو کشیدم روی سرمو خوابیدم، نزدیکای صبح بود که احساس کردم یه چیزی روی سینمه که داره به سمت پاهام حرکت می کنه اولش فکر کردم اثر مریضی و تب و قرص هاست٬ بعد که چشمام رو کامل باز کردم توی تاریک روشن اتاقم یه توپ پشمالو دیدم که روی پاهام نشسته بود و با چشمای براقش به من زل زده بود، با یک حرکت سریع پاهامو جمع کردم و از رختخوابم پریدم بیرون٬ چراغ رو روشن کردم٬ گربه پشمالویی به سرعت از پله ها پایین رفت. خانم کاتب که نیمه شب از سفر برگشته بود پنجره ها را برای تهویه باز کرده بود و این پشمالو گربه از پنچره ها مستقیم به سراغ من آمده بود٬ به اشپزخانه رفتم کمی اب خوردم و برگشتم به اتاقم٬ همین که خواستم چراغ را خاموش کنم٬ چشمم به گوشه اتاق افتاد٬ وای مهرنوش٬ گلاب به روت٬ به پهنای مدرکت از خجالتت در اومده بود٬ گویا شب قبل هم غذای مانده خورده بوده و دل پیچه داشته، فقط از مدرکت دو مثلث کاغذی به جا مانده که مربوط به گوشه های آن است و موقع بلند کردن آنچه برایت گفتم فقط این دو تکه کاغذ نصیبم شد.
 هم متعجب از این حادثه بودم هم خنده ام گرفته بود٬ گفتم سپیده خیر سرم قرار بود از سرکوزه٬ آب مدرک بخورم٬ حالا .... اَه ... فکرش رو بکن... گفت مهرنوش٬ حالا چیکار کنیم؟ با خونسردی گفتم هیچی٬ امروز باید کلی اسلاید بسازم٬ وقتم خیلی کمه٬ تو هم برو دکتر از این حال و روزت در بیای. گفت مهرنوش جان حالا نمی شه بری ببینی یکی دیگه بهت می دن یا نه٬ گفتم سپیده دیگه داری حوصلمو سر می بری، سه روزه که کا رو زندگیمو ول کردم دارم التماس اینو اونو می کنم واسه یه تیکه کاغذ که همان به درد قصریه* گربه می خوره٬ آخرش هم مگه چی می شه٬ می رم بیست و پنج سال پشت یه میز می شینم٬  فسیل می شم٬ روان پریش میام بیرون.
خلاصه بعد از یک بحث طولانی دوباره تسلیم شدم و فقط خدا می داند که با چه زحمتی توانستم دوباره یک نسخه از ان مستراح گربه را بگیرم و در نهایت به سمت کارمندی مفتخر شوم.


* ظرف کوچکی که کودکان برای قضای حاجت از آن استفاده می کنند.

این داستان واقعیست.

 

+ نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 3:49 قبل از ظهر توسط مهرنوش |



اینجا که می آیی

       و پای گودی چشمهام که می نشینی

ابرهای حوالی نگاهم

                     سنگین می شوند

  مواظب باش

           من دختر پاییزم
 

                  و تو درست پای گودی چشمهام نشسته ای...


 
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط مهرنوش |