انگار پای ثانیه ها لنگ می شود
وقتی دلی برای دلی تنگ می شود

****
شناسنامم نشون می ده که من امروز به دنیا اومدم٬ بچه ی خیلی زشتی بودم و به قول برادرم خوب شد که بزرگ شدم٬ تا اونجا که یادمه همیشه روز تولدم بارون رو از خدا هدیه گرفتم که امیدوارم این اتفاق امسال هم بیفته. از همتون ممنونم که به یادم بودید و لحظه های قشنگی رو در خاطرم ثبت کردید.
دل همتون آب٬ کلی کادو گرفتم![]()
* شعر٬ هدیه گرانقدریست از یک دوست
ازين همه فاصله كه بين ما هست ، سهم من فاصله ي نفسهام باشد، همين نفسها كه تورا جايي ميان جانم مي نشاند و چون بر مي آيد....،پس يعني تو نيستي ميان اين همه فاصله كه گرفته ايم از هم ، كه گرفته اي از من......
رسول زاده-کامران
روزهای آخر دوران دانشجویی ام بود٬ توی اتاقم نشسته بودم و داشتم خلاصه ای از مطالبی را که باید در جلسه دفاعم به آن می پرداختم آماده می کردم تلفن خوابگاه بی وقفه زنگ می خورد و صدای دویدن دمپایی های خوشحال مرا هم خوشحال می کرد٬ خوشحال تر شدم وقتی که صدایی گفت: سهیلی، اتاق۳۰۱ تلفن A. به سرعت خودم را به گوشی تلفن رساندم، صدای سپیده را از آن طرف خط تشخیص دادم٬ سپیده رفیق گرمابه و گلستانم بود (هست) به سرعت شروع به صحبت کرد٬ گفت: عجله دارم مهرنوش٬ باید بروم٬ فقط خواستم بگویم که بانک مرکزی دارد استخدام می کند٬ مردم دارند گر و گر روزنامه می خرند٬ من هم برایت خریدم٬ فقط پنج روز دیگر فرصت داری مدارکت را بفرستی٬ الان دارم میروم مصاحبه٬ برگردم دوباره بهت زنگ می زنم که بگم چه مدارکی لازمه. گفتم سپیده جان تو که می دونی من هنوز مدرکی توی دستم نیست ده روز دیگه تازه باید دفاع کنم گفت مهرنوش جان٬ دیوونه٬ با مدرک کارشناسیت شرکت کن٬ فرصت رو از دست نده. گفتم آخه من دوست ندارم کارمند بشم از طرفی الان ذهنم درگیر یک کار دیگه است٬ نمی تونم که ...
نذاشت ادامه بدم گفت مهرنوش جان٬ خواهش می کنم احمق نشو تا فردا نهایت پس فردا مدارکت رو برام بفرست٬ دیگه کاریت نباشه٬ الان هم من عجله دارم باید برم٬ دوباره بهت زنگ می زنم فعلا خداحافظ. گوشی را گذاشتم و به اتاقم برگشتم و دوباره مشغول کار شدم٬ این سپیده هم یه چیزیش می شه ها توی این هیری ویری وقت گیر آورده منو بفرسته سرکار.
دو ساعت بعد دوباره برای جواب دادن به تلفن صدایم زدند٬ سپیده بود٬ گفت ببین یک کپی از شناسنامت می خوان٬ دو تا عکس٬ گواهی نامه کارشناسیت و یک فرم هم هست که من اینجا برات پرش می کنم٬ همین. گفتم سپیده جان من گواهینامه کارشناسیمو از کجا بیارم٬ توی پروندمه بهم نمی دن٬ می دونی که قانون این دانشگاهه که همزمان با تحصیل نمی تونی کار کنی واسه همین گواهینامه کارشناسیتو بهت نمی دن٬ اصلا ...
پرید وسط حرفم گفت مهرنوش جان٬ خواهش می کنم خر نشو ٬هم من هم تو می دونیم که اگه بخوای می شه پس تا فردا اینا رو برسون دست من٬ گفتم تا پست کنم دست تو برسه بعد تو بخوای پست کنی مهلتش تموم می شه٬ گفت برو ترمینال بده راننده اتوبوسها بیارن تهران٬ من از این طرف میرم بسته رو می گیرم و دوباره گفت مهرنوش جان ....
گفتم زهر مار٬ حالا هی مهرنوش جان مهرنوش جان هر چی دلت می خواد می گی ها. گفت آخه عزیزم موقعیت خوبیه٬ به حرف من گوش کن٬ تو الان خسته ای٬ بعداً که کارات سبک بشه می فهمی چه لطفی در حقت کردم.
پدر رفاقت بسوزد٬ شال و کلاه کردم به سمت امور دانشجویی برای گرفتن گواهینامه کارشناسی ام٬ پیش هر کس که رفتم و در هر اتاقی که کوفتم٬ گفتند امکان ندارد که از داخل پرونده چیزی خارج شود آن هم گواهینامه کارشناسی٬ هر چه توضیح دادم٬ دلیل اوردم٬ قیافه ام را مظلوم کردم٬ صدایم را بالا بردم٬ طلبکار شدم٬ فایده ای نداشت. وحی منزل بود و نمی شد تغییرش داد. با لب و لوچه تقریبا اویزان راهی دانشکده شدم٬ استاد راهنمام اخرین امیدم بود٬ دکتر پارسیان تنها استاد دانشکده ریاضی بود که دانشجویان حتی خصوصی ترین مسائل زندگیشان را با او در میان می گذاشتند٬ اهل تبریز بود و وقتی حرف می زد آدم فکر می کرد که دارد جک تعریف می کند٬ البته این را هم بگویم که یکی از معروفترین چهره های علمی ایران است.
کل داستان را برایش تعریف کردم و بلافاصله شروع به نوشتن نامه ای خطاب به امور دانشجویی کرد و طی این نامه درخواست کرد که یک نسخه کپی برابر اصل از گواهینامه کارشناسی ام به من بدهند، رئیس امور دانشجویی از اساتید دانشکده خودمان بود که با استاد راهنمای بنده مثل کارد و پنیر بودند٬ نامه را که بدست استادخان رئیس دادم٬ ابرویی بالا انداخت و بعد از چند هووف هووف عمیق زیر نامه نوشت که یک نسخه کپی برابر اصل به اینجانب بدهند و درست مثل کسانی که ارث پدرشان را در جیب من پیدا کرده اند بدون اینکه نگاهم کند نامه را به طرفم گرفت و گفت: "بیا".
نامه را گرفتم و بدون تشکر از اطاقش بیرون زدم٬ حسود عقده ای٬ دلم می خواست توی چشماش نگاه کنم و بهش بگم به من چه که رتبه علمی و اخلاقی تو به پای دکتر پارسیان نمی رسه٬ به من چه که کسی تو را آدم حساب نمی کنه٬ به من چه که ...
نگفتم ولی دلم می خواست که می گفتم. بعد از گرفتن این کپی با ارزش آن را به همراه باقی مدارک در پاکتی گذاشتم و صبح روز بعد به کریمی راننده سپردم که ببرد تهران٬ غروب بود که دوباره تلفن داشتم٬ سپیده بود٬ فقط می خواست که بگوید بسته را سالم تحویل گرفته است٬ سرمای بدی هم خورده بود طفلکی٬ گفت که فردا صبح زود می رود بانک و همه مدارک را حضوری تحویل می دهد.
صبح روز بعد با صدای کسی که مرا برای تلفن صدا می زد از خواب پریدم هشت صبح بود با عجله رفتم سراغ تلفن سپیده بود تا صدای مرا شنید شروع کرد به گریه کردن برای چند لحظه دچار فلج مغزی شدم این موقع صبح! سپیده! گریه! گفتم چی شده؟ چرا گریه می کنی؟ میان حرفهای درهم و برهمش فقط شنیدم که می گفت دیشب قرص خوردم، خانم کاتب یه هفته خونه نبود، دیشب از سفر برگشت من که خوابیدم ...
تلفن قطع شد و من حدس زدم که خانم کاتب به رحمت خدا رفته است٬ سپیده تازه خبرنگار شده بود و از اصفهان به تهران آمده بود٬ بعد از کلی گشت و گذار موفق به یافتن خانه ای شدیم که برای یک دختر تنها مناسب باشد٬ صاحب خانه پیرزن آرام و تنهایی بود٬ سپیده در طبقه دوم که شامل دو اطاق خواب کوچک٬ آشپزخانه و دستشویی و حمام بود ساکن شد٬ پله های طبقه دوم درست از وسط سالن پذیرایی خانم کاتب رد می شد در واقع برای ورود به خانه سپیده باید از خانه خانم کاتب رد می شدی. داشتم با خودم فکر می کردم که احتمالا صبح که از پله ها پائین می رفته با جسد پیرزن کف سالن پذیرایی٬ روی مبل ها٬ شاید هم توی راه پله مواجه شده٬ طفلکی سپیده...
تلفن دوباره زنگ خورد٬ سپیده بود٬ تا گفت الو٬ گفتم زنگ می زدی به پلیس٬ به اورژانس، سپیده از آن طرف خط گفت وا، واسه چی؟ مگه تو می دونی چی شده٬ گفتم نه عزیزم تو بگو چی دیدی و چی شده٬ گفت باور کن تقصیر من نبود٬ جرات ندارم بهت بگم٬ با کنجکاوی پرسیدم، بنال ببینم چی شده؟ گیجم کردی٬ گفت: دیشت حالم خیلی بد بود، سر درد و بدن درد امانمو بریده بود٬ رفتم یه چند تایی مسکن خوردم که شب راحت بخوابم، گواهی کارشناسیت رو هم از پاکتش در اوردم گذاشتم کنار کیفم روی زمین که صبح قبل از رفتن برای اطمینان خاطر یک کپی ازش بگیرم شاید یه جای دیگه به دردت بخوره بعد هم رفتم توی تختم و دوتا پتو کشیدم روی سرمو خوابیدم، نزدیکای صبح بود که احساس کردم یه چیزی روی سینمه که داره به سمت پاهام حرکت می کنه اولش فکر کردم اثر مریضی و تب و قرص هاست٬ بعد که چشمام رو کامل باز کردم توی تاریک روشن اتاقم یه توپ پشمالو دیدم که روی پاهام نشسته بود و با چشمای براقش به من زل زده بود، با یک حرکت سریع پاهامو جمع کردم و از رختخوابم پریدم بیرون٬ چراغ رو روشن کردم٬ گربه پشمالویی به سرعت از پله ها پایین رفت. خانم کاتب که نیمه شب از سفر برگشته بود پنجره ها را برای تهویه باز کرده بود و این پشمالو گربه از پنچره ها مستقیم به سراغ من آمده بود٬ به اشپزخانه رفتم کمی اب خوردم و برگشتم به اتاقم٬ همین که خواستم چراغ را خاموش کنم٬ چشمم به گوشه اتاق افتاد٬ وای مهرنوش٬ گلاب به روت٬ به پهنای مدرکت از خجالتت در اومده بود٬ گویا شب قبل هم غذای مانده خورده بوده و دل پیچه داشته، فقط از مدرکت دو مثلث کاغذی به جا مانده که مربوط به گوشه های آن است و موقع بلند کردن آنچه برایت گفتم فقط این دو تکه کاغذ نصیبم شد.
هم متعجب از این حادثه بودم هم خنده ام گرفته بود٬ گفتم سپیده خیر سرم قرار بود از سرکوزه٬ آب مدرک بخورم٬ حالا .... اَه ... فکرش رو بکن... گفت مهرنوش٬ حالا چیکار کنیم؟ با خونسردی گفتم هیچی٬ امروز باید کلی اسلاید بسازم٬ وقتم خیلی کمه٬ تو هم برو دکتر از این حال و روزت در بیای. گفت مهرنوش جان حالا نمی شه بری ببینی یکی دیگه بهت می دن یا نه٬ گفتم سپیده دیگه داری حوصلمو سر می بری، سه روزه که کا رو زندگیمو ول کردم دارم التماس اینو اونو می کنم واسه یه تیکه کاغذ که همان به درد قصریه* گربه می خوره٬ آخرش هم مگه چی می شه٬ می رم بیست و پنج سال پشت یه میز می شینم٬ فسیل می شم٬ روان پریش میام بیرون.
خلاصه بعد از یک بحث طولانی دوباره تسلیم شدم و فقط خدا می داند که با چه زحمتی توانستم دوباره یک نسخه از ان مستراح گربه را بگیرم و در نهایت به سمت کارمندی مفتخر شوم.
* ظرف کوچکی که کودکان برای قضای حاجت از آن استفاده می کنند.
این داستان واقعیست.
و تو درست پای گودی چشمهام نشسته ای...